Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

متن چند ترانه و آهنگهاي ايراني

سرود ملي
داستان موسي و شبان
بشـو این نی چـون حکایت می کــنـد

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی ..................... چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند ..................... همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن ................. که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی ....... عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
برو ای گدای مسکین و دري دگر طلب کن ................. که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

شعر از سعدی

-----------------------------------------------------------------------

چو با تخت منبر برابر شود ........... همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنج های دراز ......... نشیبی دراز است پیش فراز
کشاورز جنگی شود بی هنر ......... نژاد بزرگی نیاید به بر
رباید همی این از آن آن از این ........ ز نفرین ندانند باز آفرین
نهانی بتر ز آشکارا شود ............... دل مردمان سنگ خارا شود
بد اندیش گردد پدر بر پسر ............ پسر همچنین بر پدر چاره گر
شود بندهء بی هنر شهریار ............. نژاد بزرگی نیاید بکار
بگیتی نماند کسی را وفا ................ روان و زبانها شود پر جفا
از ایران و از ترک وز تازیان ....... نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود ....... سخنها بکردار بازی بود
همه گنجها زیر دامن نهند ..............بمیرند و کوشش به دشمن نهند
مرا کاشکی این خرد نیستی .......... گر آگاهی روز بد نیستی
بزرگان که از قادسی با منند ......... درشتند با تازیان دشمنند
گمانند کاین بیشه پر خون شود ....... ز دشمن زمین رود جیهون شود
ز راز سپهری کس آگاه نیست ...... ندانند کاین رنج کوتاه نیست
فردوسی
-------------------------------------------------------------

ز شیرشتر خوردن و سوسمار ............... .عرب را به جائی رسیده است کار
که تاج کیان را کند آرزو ................................تفو باد بر چرخ گردون، تفو
ز تازی ستمکارتر دیو نیست .............. یزدان پرستان، از این دیو باید گریخت
فردوسی

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی ................ که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حظور و غیبت افتد .................دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه شکایتت فراغت که نداشتم ولیکن...................... تو چه روی باز کردی در ماجرا ببستی
تو ضحد پارسائي منو عاشقي و مستي .......................برو اي فقيه دانا به خداي بخش ما را
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به ...................... که تهییتی نویسی هدییتی فرستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران ............ نه طریق توست سعدی سر خیش گیر و رستی

سعدي

-------------------------------------------------------------

اندک اندک جمع مستان می رسنـــد ........ اندک اندک می پرستان می رسنـــد
دلنوازان ناز نازان در ره اند ............... گلعذاران از گلستان می رسنـــد
اندک اندک زين جهان هست و نيست ............ نيستان رفتند و هستان می رسند

جمله دامنهای پر زر همچو کان ............ از برای تنگ دستان می رسنـــد
لاغران خسته از مرعای عشــق ............... فربهان و تندرستان می رسنـــد
جان پاکان چون شعاع آفتــاب .......... از چنان بالا بپستان می رسنـــد
خرم آن باغی که بهر مريــمان ................ ميوه های نو ز مستان می رسنـــد
اصلشان لطفست و هم واگشت لطف .............. هم ز بستان سوی بستان می رسنـــد
مولوي

-----------------------------------------------------------------------


مبادا چنین هرگز آئین من ................ سزا نیست این کار در دین من
که ایرانیان را به کشتن دهیم ............ خود اندر میان تاج بر سر نهیم
اگر جنگ خواهی و خون ریختن ...... بدینسان تکا پوی و آویختن
بگو تا سوار آورم زابلی ..................که باشند با جوشن کابلی
تو ایرانیان را بفرمای نیز ................که تا گوهر آید پدید، از پشیز

فردوسي
-------------------------------------------------------------------

ایوان مداین از خاقانی شروانی

خاقانی قصیده های بسیار عمیقی گفته که درک آنها بسیار مشکل است. حتی بعضی بر آن شدند که از این چندین هزار ابیات فقط پانصد تا از آن معنی دارد. این خطا است این نادانی ما است که این اشعار را درک نمیکنیم.ه

قصیده ای بسیار معروف استاد بزرگ شاعردلسوز ایرانی ، خاقانی شروانی، در مورد دیوان مداین

هان ای دل عبرت بین، از دیده نظر کن هان ................. ایوان مداین را، آئینه عبرت دان
یک ره ز لب دجله، منزل به مداین کن ............... وز دیده دوم دجله، بر خاک مداین ران
خود دجله چنان گرید، صد دجله خون گوئی ...... کز گرمی خون آبش، آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله، چون کف به دهن آرد ................ گوئی ز کف آهش، لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین، بریان جگر دجله .............. خود آه شنیدستی؟ که آتش کندش بریان؟
بر دجله گری نونو، وز دیده زکاتش ده .......... گر چه لب دریا هست، از دجله ز تاکستان
تا سلسله ایوان، بگسست مداین را ................. در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
تا سلسله ایوان، بگسست مداین را ................. در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

این سلسله ایوان همان زنجیر عدل انوشیروان است که هرکس به او ستمی میشد این زنجیر را به حرکت در می آورد (در فارسی سلسله به معنی زنجیر است) در سلسله شد یعنی دیوانه شد.ه

گه گه به زبان اشک، آواز ده ایوان را ................ تا گو، که به گوش دل، پاسخ شنوی زیوان
دندانه هر قصری، پندی دهدت نو نو ...............................پند سر دندانه، بشنو ز بن دندان
گویند که تو از خاکی ما خاک توئیم اکنون ......... گامی دوسه بر ما نه، اشکی دو سه هم بفشان
از نوحه جقد الحق، مائیم به دردسر ...........................از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان
آری چه عجب داری، که اندر چمن گیتی ................. جقد است پی بلبل، نوحه است پی الهان
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما ................ بر قصر ستمکاران، تا خود چه رسد خزلان
گوئی که نگون کردست، ........................................... ایوان فلکوش را حکم فلک گردان
بر دیده من خندید، کینجا زچه میگرید؟ ....................... گریند بر آن دیده، کینجا نشود گریان
نی زال مداین کم، از پیر زن کوفه ............................نی حجره تنگ این، کمتر ز تنور آن


این در مورد پیر زنی است که خانه اش در آنجائی بود که کاخ مداین را خواستند بسازند. انوشیروان در مورد آن زن ستم نکرد که زمینش را بگیرند. زال مداین اشاره ای است از این داستان

این هست همان ایوان، کز نقش رخ مردم ....................... خاک در او بودی ، دیوان نگارستان
این هست همان درگه، کو را ز شهان بودی ..................... دیلم ملک بابل، هندو شهه ترکستان
این است همان سفره، کز حیرت او بردی ................... بر شیر فلک حمله، شیر تن شادوروان
پندار همان عهد است، از دیده فکردین .............................. در سلسله درگه، در کوکبه میدان
از اسب پیاده شو، بر نقد زمین نه رخ ......................... زیر پی پیلش بین، شهمات شده لغمان
نی نه که چو لغمان بین، پیل افکن شاهان را .............. پیلان شب و روزش، کشته ز پی دوران
ای بس شه پیل افکن، کف کنده ز شه پیلی ...................... شطرنجی تقدیرش، در ماتگه هرمان
مست است زمین زیرا، خوردست بجای می ................ در کاس سر هرمز، خون دل نوشروان
بستند که بود آنگه، در تاج سرش پیدا، ................ صد پند نو است اکنون، در مغز سرش پنهان
کسرای و ترج زر، پرویز و بهِ زرین ................... بر باد شده یک سر، با خاک شده یکسان
پرویز به هر خانی، زرین تره آوردی، ..................... کردی ز بساط زر، زرین تره را بستان
پرویز کنون گم شد، زان گم شده کمتر گوی ............ زرین تر کو برخوان، رو کمتر کو برخوان


این زرین تره اشاره ای است از سفره و خان خسرو پرویز تزئیناتی بود از گیاهان که با طلا و نقره میساختند و این زرین تره که خاقانی اشاره کرده مربوط است به آن. در ادبیات ایران از خسرو پرویززیاد اشاره شده. داستان عشق و عاشقی خسرو و شیرین از نظامی گنجوی از همین خسرو پرویز است. خسرو پرویز که زندگی پور ماجرائی داشت یکی از آخرین پادشاه بزرگ و محتشم دوره ساسانیان بود که در تشریفات درباری کار را به اوج رسانید و خزاین خود را سه برابر کرد. این نشان میدهد که در بار او چقدر کسترش داشته و چه میزان مالیاتهای اضافه از مردم نیز دریافت میکردند.
البته تنها مرجع و معاخذ ما ایرانیان به گذشته تا زمان قاجاریه مطالبی است از شاهنامه فردوسی و آثار نظامی کنجوی و تاریخی که مورخان اسلامی بر جای گذاشته بودند. و هیچ یک از فرزندگان ایران زمین قادر به خواندن خطوط میخی و خطوط پهلوی و زبان اوستائی قدیمی و اینها البته نبود. اما مستشرقان آمدند و این خطوط را خواندند. و کلیدهای آنها را کشف کردند. و در مورد ساسانیان و هخامنشیان و اشکانیان تحقیقات ارزنده کردند. مثل پروفسر گریشمت و پروفسر هرتسفیلد (آلمانی) . هرتسفیلد زبان پهلوی را به خوبی زبان مادری سخن میگفت. این خدمتگذار صدیق و بزرگ به ایران آمد و روزگاری در تهران به طور رایگان زبان پهلوی را به ایرانیان می آموخت. از جمله شاگردان او ملک اشهرای بهارو صادق هدایت و چند نفر دیگر.ه

تاریخ حقیقی ساسانیان در کتاب آرثر کرسیتنسن دانمارکی است که اسمش ایران در زمان ساسانیان است یکی از بهترین معاخذ. این استاد بزرگوار تمام عمرش را در شناسائی ایران باستان سپری کرد
و این زرین تره کو بر خوان رو کمتر کو برخوان یک سند بسیار زیبائی است از یک عبارت فارسی و یک آیه قرآنی. در سوره 44 آیه 25 تا 27 که میگوید کمترکو من جنات و الی آخر. که میکوید چه بسیار کشتزارها بر جای گذاشتند و رفتند. مشهور است که سعدبن ابی وقاص وقتی که به فتح قادسیه نائل آمد و وارد کاخ مداین شد نخستین چیزی که خواند همین آیه کمتر کوی قرآن کریم بوده.ه

گفتی که کجا رفتند، آن تاجوران اینک ...................زیشان شکم خاک است، آبستن جاویدان
بس دیر همی زاید، آبستن خاک آری ...........................دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
خون دل شیرین است، آن می که دهد رزوان ......... زاق دل پرویز است، آن خم که نهد دهقان
چندین تن جباران، کین خاک فرو برداست .......... این گورسنه چشم آخر، هم سیر نشد زیشان
از خون دل طفلان، سُرخواب رخ آمیزد ................ این زال سپید ابرو، وین مام سیه پستان


این تابلوی هولناکی که خاقانی با این بیت آورده حقیقتا مو را به تن انسان راست میکند. شما تجسم بفرمائید که یک پیرزن کهنسال که از فرط گذشت زمان همه موهای او سپید شده است اما این پیر زال هنوزکودکان بوجود می آورد اما این کودکان را به قتل میرساند و از خون آنها خود را آرایش میکنه. مام سیه پستان در زبان پارسی یعنی مادری که بچهای خودش را میکشد. و سیه کاسه در زبان پارسی کسی است که مهمان خود را به قتل میرساند.ه

عین همین اندیشه های خاقانی شروانی در اندیشه های خیام نیز هست ولی به این هولناکی نیست. خیام میگوید

جامی است که عقل آفرین میزندش .............. صد بوسه زمهر بر جبین میزندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف ................ میسازد و باز بر زمین میزندش


خاقانی به گونه ای دگر آورده و روزگارو جهان را به زالی پیرو مادری پیر تشبیه کرده که کودکان خود را میکشد.ه

از خون دل طفلان، سُرخواب رخ آمیزد .................. این زال سپید ابرو، وین مام سیه پستان
خاقانی از این درگه، دریوزه عبرت کن ................ تا از سر تو زین پس، دریوزه کند خاقان
امروز گر از سلطان، رندی طلبد توشه ..................... فردا ز در رندی، توشه طلبد سلطان
گر زادِ ره مکه، توشه است به هر شهری .................. تو زادِ مداین بر، تحفه ز پی شروان
اِخوان که ز ره آیند، آرند ره آوردی .................. این قطعه ره آوردیست، از بهر دل اِخوان


جان مريم

آي گل سرخ و سپيدم كي مي آيي ؟؟
بنفشه برگ بيدم كي مي آيي ؟؟
تو گفتي گل درآيد من مي آيم
گل عالم تموم شد كي مي آيي؟؟
جان مريم چشماتو واكن .. منو نگا كن
شد هوا سپيد دراومد خورشيد
وقت اون رسيد كه بريم به صحرا
آي نازنين مريم .. آي نازنين مريم
جان مريم سري بالا كن منو صدا كن
بشيم روونه شونه به شونه
بريم از خونه به ياد اون روزا
آي نازنين مريم . آي نازنين مريم
بازدوباره صبح شد
من هنوز بيدارم
كاش ميخوابيدم ..... تورو خواب مي ديدم
خوشه ء غم - توي دلم
زده جوونه - دونه به دونه
دل نمي دونه .... چه كنه با اين غم
آي نازنين مريم - آي نازنين مريم
بيا رسيد وقت درو
مال مني از پيشم مرو
بيا سر كارمون بريم
درو كنيم گندما رو
نازنين مريم ........آي نازنين مريم


آسمان می گريد امشب

آن زمانها کز نگاه خسته مرغان دريايی
وسکوت ظلمت شب های تنهايی
و هنگامی که بی او جان من چون موجی از اندوه می شد
قطره اشکی دوای درد من بود
اين زمان آن اشک هم پايان گرفته
وآن دوای درد من هم ماتمی ديگر گرفته
آسمان می گريد امشب
ساز من می نالد امشب
او خبر دارد که ديگر اشک من ماتم گرفته
او خبر دارد که ديگر ناله ام پايان گرفته


هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم هرگز بی تو عشقی بر دل نمی بندم خدا خدا خدايا اگر به کام من
جهان بسوزانم اگر خدا خدا خدايا مرابگريانی من آسمانت را به غم بگريانم جهان نگردانی


امشب در سر شوري دارم
امشب در دل نـــــوري دارم
باز امشب در اوج آسمانــم
رازي باشد با ستارگانـــــم
امشب يکسر شوق و شورم
از اين عالم گويـــــــــي دورم
از شادي پر گيرم که رســــــم به فلک
سرود هستي خوانم در بر حور و ملک
بر آسمانها غوغـــا فکنم
سبو بريزم ساغر شکنم
امشب يکسر شوق و شورم
از اين عالم گويــــــــــي دورم
با ماه و پروين سخنــــي گويم
وز روي مه خود اثـــــري جويم
جان يابم زين شبها
ماه و زهره را به طـــــــرب آرم
از خود بي خبرم، ز شعف دارم
نغمـــــه اي بر لبها


امشب به بر من است آن مايه ناز
يا رب تو کليد صبح در چاه انداز
اي روشني صبح به مشرق برگرد
اي ظلمت شب، با من بيچاره بساز
امشب شب مهتابه حبيبم را مي خوام(2)
حبيبم اگر خوابه طبيبم را مي خوام(2)
گوييد فلاني آمده
آن يا جاني آمده
مست است و هشيارش کنيد
خواب است و بيدارش کنيد
آمده حال تو، احوال تو
سيه خال تو، سفيد روي تو
ببيند برود


جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگيرم........ سنگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم
مو به مو دارم سخنها.................................. نکته ها از انجمنها
بشنو ای سنگ بيابان................................. بشنويد ای باد و باران
با شما همرازم اکنون.................................. با شما دمسازم اکنون
شمع خود سوزی چو من ............................ در ميان انجمن
گاهی اگر آهی کشد .................................. دلها بسوزد
يک چنين آتش بجان .................................. مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود .............................. تنها بسوزد
من يکی مجنون ديگر در پی ليلای خويشم .... عاشق اين شور و حال عشق بی پروای خويشم
تا به سويش رهسپارم............................... سر ز مستی بر ندارم
من پريشان حال و دلخون ...........................با همین دنيای خويشم


چو اسير دام توام..رام توام ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش يا بنوازم
بی گناهم بده پناهم... کز موی تو آشفته ترم
کن نگاهی به خاک راهی... ای سایه لطفت به سرم
چه کنم ... عشقی غیر از تو نخواهم
به خدا ... محنت ريزد ز نگاهم
اميدم کو ... جدا از او...
پرپر شده ام ...خاکستر شده ام
آزارم کن .. چو چشم خود بيمارم کن
من زجفايت دلشادم.....از غم عشقت خرسندم
ازهمه عالم بگسستم.... تا که به مهرت پا بندم
عشق و اميد صفايی .. ای عشق من چه بلايی
کی ز وفا جانب ما بازآيی...



مرغ سحر ناله سر کن ................ داغ مرا تازه تر کن!
زآه شرر بار ، اين قفس را ............ برشکن و زير و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنجه قفس درآ ..... نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه اين خاك توده را .. پر شرر كن !

ظلم ظالم ، جور صياد .................... آشيانم داده بر باد
اي خدا ، اي فلك ، اي طبيعت .......... شام تاريك ما را سحر كن

نوبهار است ، گل به بار است .......... ابر چشمم ، ژاله بار است
.................. اين قفس چون دلم تنگ و تار است ..................
شعله فكن در قفس اي آه آتشين ..... دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين ... بيشتر كن ، بيشتر كن ، بيشتر كن
مرغ بي دل ، شرح هجران ............... مختصر ، مختصر كن ، مختصر كن


بيداد زمان
به رهی ديدم برگ خزان
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود
ای برگِ ستمديدهء پاييزی
آخر تو زگلشن ز چه بگريزی
روزی تو هماغوش گلی بودی
دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق ِ شيدا
دلدادهء رسوا
گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفايی
نی بوی وفايی
جز ستم زِ وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم
تا شد نو گلِ گلشن و زيب چمن
رفت آن گل من از دست
با خار و خسی پيوست
من ماندم و صد خار ستم
وين پيكر بی جان
ای تازه گلِ گلشن
پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی
پژمرده و لرزان

به رهی ديدم برگ خزان
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود


چهره به چهره

خواهم که بر زلفت زلفت زلفت هردم زنم شانه هر دم زنم شانه
ترسم پریشان کند بسی کار هرکسی چشم نرگست مستانه مستانه، مستانه مستانه
خواهم بر ابرویت رویت رویت هر دم کشم وسمه هر دم کشم وسمه
ترسم که مجنون کند بسی مثل من کسی چشم نرگست دیوانه دیوانه
یک شب بیا منزل ما حل کن دو صد مشکل ما
ای دلبر خوشکل ما دردت بجان ما شد روح و روان ما شد
خواهم که در چشمت چشمت چشمت هردم کشم سرمه هردم کشم سرمه
ترسم پریشان کند بسی حال هر کسی چشم نرگست مستانه مستانه، مستانه مستانه
خواهم که بر رویت رویت رویت هردم زنم بوسه هر دم زنم بوسه
ترسم که نالان کند بسی مثل من کسی چشم نرگسی جانانه جانانه، جانانه جانانه
یک شب بیا منزل ما حل کن دو صد مشکل ما ای دلبر خوشکل ما دردت بجان ما شد روح و روان ما شد

 


نيايش

۱۳۸۳.۰۱.۰۱
ايران و جهان
فريدون مشيري

آفتابت
كه فروغ رخ زرتشت در آن گل كرده‌ست
آسمانت
كه ز خمخانة حافظ قدحي آورده‌ست
كوهسارت
كه برآن همت فردوسي پر گسترده‌ست
بوستانت
كز نسيم نفس سعدي ، جان پرورده‌ست
همزبانان من‌اند


مردم خوب تو ، اين دل به تو پرداختگان
سر و جان باختگان ، غير تو نشناختگان
پيش شمشير بلا
قد برافراختگان ، سينه سپر ساختگان
مهربانان من‌اند


نفسم را پر پرواز از تست
به دماوند تو سوگند ، كه گر بگشايند
بندم از بند ، ببينند كه آواز از تست


همه اجزايم با مهر تو آميخته ‌است
همه ذراتم با جان تو آميخته باد
خون پاكم كه در آن عشق تو مي‌جوشد و بس
تا تو آزاد بماني به زمين ريخته باد


گل پامچال
گل پامچال، گل پامچال، بیرون بیه، بیرون بیه، فصل بهارای، فصل بهارای
شکوفان، شکوفان، غنچه وا کوده، غنچه وا کوده، بلبل سر دارای، بلبل سر دارای
عزیز فصل بهارای، تی چومان گوشه دارای، تره خال مزه دارای، تره خال مزه دارای
ویریز کاول اوسانیم، دانه بشانیم، امی توم بجارای
ویریز کاول اوسانیم، دانه بشانیم، امی توم بجارای

مهتاب شبان، مهتاب شبان، آیم تی خانه، آیم تی خانه، آیم تی کوتی ور، می جان دیل بر
تره قربان تره قربان، تی چومه حیران، تی چومه حیران، تی بلا به می سر، می جان دیلبر
بشم قربان دیلبر، بلا گردن دیلبر، می هم پیمان دیلبر
ویریز کاول اوسانیم، دانه بشانیم، امی توم بجارای
ویریز کاول اوسانیم، دانه بشانیم، امی توم بجارای

آفتاب گولِی، آفتاب گولِی، بیرون بامو، بیرون بامو، دِ ویری ویری کور، دِ ویری ویری کور
جه خروسخان، جه خروسخان، می آرام جان، می آرام جان، گردم تی خانه دور، گردم تی خانه دور، ویری می آرام جانای، بنازم تی نرگسانای، تی ذلفان بنفشه مانای
ویریز کاول اوسانیم، دانه بشانیم، امی توم بجارای
ویریز کاول اوسانیم، دانه بشانیم، امی توم بجارای

خواننده: استاد ناصر مسعودی

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure